ایلیا «میم» کیست؟

  1. معرفی
  2. آموزگار بزرگ تفکر
  3. آثار توقیف شده

Ostad-Iliyaایلیا رام الله در میان پیروان خود و در نقاط مختلف دنیا به اسم‏های مختلفی شناخته شده است... ظاهر او شباهتی به افراد مذهبی ندارد و خود مؤکداً گفته است که مذهبی و متشرع نیست . وی در باره دین و مذهب آموزش نمی دهد و به سوالات شرعی نیز پاسخ نمی گوید اما با این وجود اکثر تعلیمات او در راستای احیاء معنویت الهی و معرفت باطنی است....

ادامه مطلب

 

Peyman Fattahi- Elia Ramollah 1علم تفکر زیرساخت اصلی دانایی و هوشمندی انسان است... درواقع می‏توان گفت که علم تفکر تکنولژی هوشمندی و روش‏های دانایی است و این موضوع تأثیرات بسیار تعیین‏ کننده و اساسی خود را در حل مسائل (جدای از مقوله اطلاعات) بجا می‏گذارد. از این دیدگاه، با تحلیل شخصیت معلم بزرگ، ایلیا «میم» به نتایج جالبی برمی‏خوریم که به نوعی می‏تواند نمایانگر ابعادی از این تکنولژی هوشمند باشد...

ادامه مطلب

 

 

تا سال 1386 حجم متون تعلیمی او به بیش از 4000 صفحه رسید که در قالب 40 عنوان کتاب گردآوری شده بود. به جز کتاب «جریان هدایت الهی» که حاوی مجموعه سخنرانیهای ایلیا «میم» در سن 23 سالگی است -و در سال 77 با تدوین یکی از شاگردان وی چاپ شد- کلیه کتب تعلیمی وی تحت توقیف دایره ادیان و مذاهب اطلاعات بوده و اجازه انتشار ندارند.فهرستی از مکتوبات تعلیمی استاد ایلیا «میم» که تا سن 33 سالگی از ایشان در دست است عبارتند از ...

ادامه مطلب

 

قصار روز

Category مقالات خواندن 2664 دفعه

رویای سه درخت

روزی بر فراز بک قله کوه سه درخت کوچک ایستاده بودند و در این رویا غرق بودند، که می خواهند وقتی بزرگ شدند، به چه چیزی تبدیل بشوند. اولین درخت کوچک به ستارگان نگاه کرد و گفت: "من می خواهم نگهبان گنج باشم. می خواهم خود را با طلا و سنگهای قیمتی بپوشانم. من زیباترین صندوقچه جواهرات در دنیا خواهم بود.

درخت دوم به نهر کوچکی که به سوی اقیانوس روان بود نگاهی انداخت و گفت: "من می خواهم بر آبهای خروشان سفر کنم و پادشاهان مقتدر را با خود حمل کنم. من قدرتمندترین کشتی جهان خواهم بود.

درخت کوچک سوم نگاهی به پائین انداخت به دره زیر پایش انداخت، جایی که مردان و زنان مشغول زندگی و کار در شهر شلوغ بودند: "من هرگز نمی خواهم که قله کوه را ترک کنم. من می خواهم رشد کنم و آنقدر بلند شوم که وقتی مردم می ایستند و به من نگاه می کنند، چشمانشان را به بالا ببرند به سوی آسمان و به خداوند فکر کنند. من بلندترین درخت جهان خواهم بود.

سالها گذشت. باران آمد، خورشید نورافشانی کرد، و هر سه درخت کوچک بزرگ شدند و قد کشیدند.

روزی سه مرد نجار از کوه بالا رفتند.

اولین مرد نجار به درخت اول نگاه کرد و گفت: "این درخت زیباست. این برای هدف من کفایت می کند. "حالا من به یک صندوقچه زیبا تبدیل می شوم. ، من جواهرات شگفت انگیزی را در خود نگاه خواهم داشت." درخت اول با خود این جملات را گفت.

دومین مرد نجار به درخت دوم نگاهی انداخت و گفت: "این درخت قوی است. این برای نیاز من کفایت می کند." با حرکت چالاک او و برق تبر درخت اول افتاد. "حالا من بر آبهای خروشان سفر خواهم کرد." درخت دوم اندیشید. "من کشتی قدرتمندی برای پادشاهان نیرومند خواهم بود."

قلب درخت سوم فروریخت وقتی که مرد نجار سوم به او نگاه کرد. او کشیده و بلند قامت ایستاد و شجاعانه به آسمان به سوی بهشت اشاره کرد. اما مرد نجار اصلا به آسمان نگاه نکرد. غرغر کنان گفت: "هر درختی به کار من می آید." با حرکت چالاک و برق تبرش درخت سوم به زمین افتاد.

درخت اول در پوست خود نمی گنجید وقتی که او را به یک کارگاه نجاری و چوب بری سپردند. اما مرد نجار او را به شکل جعبه های غذای حیوانات در آورد. درخت زیبا نه با طلا پوشانده شد ونه با جواهرات. سینه او پر شد از خاک اره و علف. برای حیوانات گرسنه مزرعه.

درخت دوم لبخند به لب داشت وقتی که مرد چوب بر او را به کارخانه کشتی سازی برد. اما هیچ کشتی بادبانی قدرتمندی آنروز ساخته نشد. به جای آن درخت قوی قطعه قطعه و اره شد و از آن یک قایق ساده ماهیگیری ساختند.

قایق بسیار کوچکتر و ضعیفتر از آن بود که بتواند به اقیانوس برود. یا حتی به یک رودخانه عظیم. به جای آن به یک دریاچه کوچک برده شد.

درخت سوم کاملا گیج شده بود، وقتی که مرد چوب بر او را به شکل میله هایی بریده و به یک حیاط بزرگ انبارهای الوار برد. "چه اتفاقی افتاده است؟" درخت بلند بالا در تعجب بود. "همه آنچه می خواستم ایستادن بر فراز قله و نشان دادن خداوند بود."

روزها و شبهای بسیاری گذشت. هر سه درخت تقریبا رویاهای خود را فراموش کرده بودند. اما یک شب، نور ستاره ای بر درخت اول پاشید، زمانی که زن جوان نوزاد تازه متولد شده اش را در آن جعبه غذا گذاشت. "من سعی می کنم برای او یک گهواره بسازم." همسرش به آرامی نجوا کرد. مادر به آرامی دستانش را فشرد و به ستاره ای که بر فراز چوب نیرومند چشمک می زد لبخند زد و گفت: "چه جعبه زیبایی." و ناگهان درخت اول فهمید که بزرگترین گنج دنیا را نگهداری می کند.

یک روز بعدازظهر یک مسافر خسته به همراه دوستانش به سراغ قایق قدیمی ماهیگیری رفتند. در حالی که درخت دوم به آرامی بر روی رودخانه در حرکت بود، مرد مسافر به خواب رفت. خیلی سریع رعد و برق در گرفت و امواج توفانی به بالا و پائین رفتند. درخت کوچک بر خود لرزید. او می دانست که آنقدر قدرت و توان ندارد که آنهمه مسافر را با خود با این همه باد و باران به سلامت عبوردهد. مرد خسته بیدار شد. بلند شد و ایستاد، دستانش را به سمت بالا کشید و گفت: "آرام." توفان ایستاد به همان سرعتی که او دستش را بالا برده بود. ناگهان درخت دوم به یاد آورد که پادشاه آسمان و زمین را با خود می برد.

یک روز جمعه صبح، درخت سوم ناگهان از جا پرید. وقتی که دید قطعات فراموش شده اش را از میان توده هیزم با خشونت بیرون می کشند. وقتی جمعیت خشمگین و عصبانی را دید می لرزید. مرتعش شد وقتی که دید سربازان انگشتان دست مردی را به او میخکوب کردند. احساس می کرد زشت و خشن و بی رحم است. اما یکشنبه صبح، هنگامی که خورشید بالا آمد و زمین زیر پایش از شادی به خود می لرزید، درخت سوم دانست که خدای عشق همه چیز را عوض کرده است. او درخت سوم را قدرتمند کرده بود. و همه مردم وقتی که به درخت سوم می اندیشیدند، به یاد خداوند می افتادند. این خیلی بهتر از آن بود که او بلندترین درخت دنیا باشد.

*         *         *

پس از این، اگر از اینکه به آنچه می خواستید نرسیده اید، احساس ناراحتی کردید،. لحظه ای فکر کنید و خوشحال باشید که خداوند به فکر بخشش های بهتری برای شماست.

برگرفته از نشریه هنرهای زیستن ۳

 

آخرین ویرایش در چهارشنبه, 20 فروردين 1393 ساعت 18:33

نظر دهید

0